اصولگرايان و اعتماد "ملي" برگزاري انتخابات به عنوان يك فرآيند، مولفههاي گوناگوني دارد كه جملگي -كم و بيش- در روند آن نقش موثر و تعيين كنندهاي دارد. در يك تقسيمبندي كلي ميتوان اين مولفهها را به دو دسته «مولفه هاي سخت افزاري» كه معرّف الزامات سخت افزاري اجراي انتخابات و راهكارهاي فني برگزاري آن است و ديگر «مولفه هاي نرمافزاري» كه مجموعه اقداماتي است كه منجر به فراهم ساختن فضاي مناسب در جهت امكان انتخاب كردن و انتخاب شدن و در يك كلام "امكان حضور در عرصه انتخابات" است. مولفههایي كه صد البته بسته به قوانين داخلي كشورهاي مختلف، متفاوت است. از شاخصههاي مولفه «نرم افزاري» ميتوان به ناظران انتخابات و گروهها، احزاب و هدايتكنندگان سياسي آراي مردم اشاره كرد. اما بي شك، در ميان مجموعه اين مولفهها آنچه بيش از همه در خور توجه است، نقش «مردم» به عنوان اصليترين ركن شكلگيري و حتي فلسفه وجودي انتخابات است چه آنكه بدون حضور مردم برگزاري انتخابات امري تحقق ناپذير و فاقد معنا خواهد بود. و اما آنچه كه در عمده تحليلهاي جامعهشناختي پيرامون بررسي اركان تاثيرگذار در انتخابات مشهود است، نوعي نگاه "منفعل" به مردم و دامنه تاثيرگذاري آنان در انتخابات به بهاي توجه بيش از حد به احزاب و گروههاي سياسي است، اين در حاليست كه چنانچه رفت هرچند احزاب، جريانها و گروههاي هدايتگر سياسي نقش موثر و غير قابل چشمپوشي در فرآيند انتخابات ايفا ميكنند، اما دامنه اين تاثيرگذاري در بهترين حالت، از هدايتگري مردم و تعيين و معرفي اشخاص موثر و كارآمد به مردم فراتر نميرود. در واقع هرچند حضور جريانهاي سياسي در صحنه انتخابات و در حدود مذكور امري ضروري مينمايد، اما آنچه در اين بين از اهميت ويژهاي برخوردار است عدم نگاه منفعل به كنشگر "مردم" در مقابل گروههاي سياسي است. آري، هرگز اينگونه نيست كه مردم در هر حال و شرايطي "بله قربان گو" ي بي چون چراي اراده و خواست جريانهاي سياسي باشند. مردم به انتخابات به عنوان عرصهاي مينگرند كه میتوان با حضور در آن آيندهاي بهتر براي زندگي خويش رقم زد. فلذا، آنچه رفتار انتخاباتي مردم را رقم ميزند خواستههاي ايشان براي زندگي بهتر و شرايط معيشتي آنها -در ابعاد گوناگون- و نیز پیاده شدن ارزشهای مد نظر آنان در عرصه کشور است و آنچه میزان اقبال مردم به جريانها و گروههاي سياسي را تعیین میکند هماهنگي اهداف و برنامههاي گروههاي سياسي با خواست واقعي مردم است. مردم كشور ما همواره و در انتخاباتهاي گوناگون -به ويژه در سالهاي اخير- اين نكته را به وضوح به نمايش گذاشتهاند. رويگرداني مردم از جريان دوم خرداد و اقبال ايشان به اصولگرايان را كاملاً ميتوان درقالب همين الگو تفسير كرد. آري، زماني كه پس از انتخابات دوم خرداد 1376 و اقبال ميليوني مردم به سيد محمد خاتمي عدهاي از اطرافيان دور و نزديك وي عرصه را براي نيل به اهداف خاص خود در پروژه نوگرايي ديني (در تحليل نهايي سكولاريسم) مناسب ديده و رفتار مردم در اقبال به آقاي خاتمي در آن انتخابات را در تحليلي نادرست، رويگرداني از انقلاب و نظام اسلامي معرفي كرده و سعي در القاي اين نكته به مردم كه "آري منظور شما از انتخابات اين بوده است و خود نمي دانيد"! داشتند و بر مبناي همين تحليل غلط عَلَم "اصلاحطلبي" برافراشته و اصلاحطلبي را مترادف با عبور از انقلاب و قانون اساسي دانستند، اين درست همان نقطهاي بود كه به آغاز رويگرداني مردم از اصلاحطلبان انجاميد، چراكه خواستههاي اين به اصطلاح اصلاحطلبان (تجديدنظرطلبان) و همچنين عمل آنان در ارگانهاي تحت نفوذشان -به ويژه مجلس ششم- نه تنها با خواستههاي توده مردم نسبتي نداشت بلكه در بسياري از موارد با آن در تعارض و تقابل بود. اين نكتهاي است كه بسياري از فعالان دوم خرداد به آن معترفند. از جمله "بهزاد نبوي" از فعالان سياسي دوم خرداد و نايب رئيس مجلس ششم اذعان ميدارد: "من كه نايب رييس مجلس هستم، با ادعاي آنان كه معتقدند مجلس ششم و دولت كاري نكردهاند، موافقم. چون مجلس ششم و دولت اصلاحات نتوانستند خواست و نظر مردم را محقق كنند" (خبرگزاري فارس). همچنين "عليخاني" از اعضاي فراكسيون مجمع روحانيون مبارز در مجلس ششم نيز همان زمان در گفتگويي ضمن اعتراض به عملكرد مجلس وقت، اذعان ميدارد: "مردم ما امروز براي مسايل زندگي خود مشكلاتي دارند كه تحمل آنها بسيار دردآور است. در حوزه انتخابيه اين جانب 260 روستا وجود دارد كه بسياري از آنها فاقد آب كشاورزي، آب شرب و حتي در 30 روستا آب به صورت جيرهبندي توزيع ميشود. آيا در چنين شرايطي ميتوانيم با تصويب طرحهايي مانند اصلاح قانون مطبوعات پاسخگوي مردم باشيم!؟ دستهايي در مجلس هست كه سعي دارد مجلس را به سمت درگيري پيش ببرد. همه كارمجلس كه بازديد از زندانها نيست." (همان). مجموعه اين اقدامات و نيز بسياري اقدامات ديگر (نظير عملكرد سياست خارجي دولت اصلاحات به ويژه در مسئله هستهاي و افشاي انفعال ديپلماتهاي دولت وقت در مذاكرات خود با غربيها) خيلي زود موجي از بياعتمادي و رويگرداني مردم نسبت به جريان دوم خرداد و مدعيان اصلاح طلبي را ایجاد کرد. در يك تحليل ميتوان اقدام آقاي كروبي در تاسيس حزبي با نام "اعتماد ملي" را تلاش وي براي جلب اعتماد از دست رفته مردم به وي و اطرافيانش از طريق دوري از طيف موسوم به "تندروها" در جريان دوم خرداد تفسير كرد. و اما با شكلگيري گفتمان اصولگرايي در سالهاي ابتدايي دهه 80 كه به خوبي به خواستههاي مردم از مسئولان كشور واقف بود و تحقق عدالت و تقويت عزت ملي در عرصه خارجي را وجهه همت خود ساخته بود مردم كه اين جريان را منطبق با خواسته هاشان يافتند در چندين انتخابات به آنان اقبال نشان داده و اصولگرايان را بر ارگانهاي مختلف كشور (مجلس، دولت و شوراي شهر) حاكم ساختند. در سياست خارجي در حالي كه نمايندگان مجلس ششم با ارائه طرحي سه فوريتي(!) در پي تن دادن نظام به خواستههاي غيرقانوني و استعمارگرايانه غرب در موضوع انرژي هستهاي بودند مجلس اصولگراي هفتم هم صدا با مردم، دولت را ملزم به تجديد نظر در همكاري با آژانس بينالمللي انرژي اتمي در صورت برخورد شوراي امنيت با پرونده هستهاي كشورمان ساخت (امري كه محقق شد) و نيز دولت اصولگراي نهم، با قاطعيت و علي رغم خواست كشورهاي غربي پروژه هستهاي كشورمان را تا نزديك شدن به اتمام آن پي گرفته است. در عرصه داخلي نيز مجلس و دولت اصولگرا با دوري از هياهوهاي بي مورد سياسي دولت و مجلس اصلاحات بهبود وضعيت معيشتي و تحقق عدالت را پي گرفتهاند. و اما امروز و در آستانه انتخابات مجلس هشتم، هرچند در عرصه عمل، كشور -علي رغم دستاوردهاي فراوان- با مشكلاتي روبروست و تلاشهاي بيشتري در راستاي حل مشكلات مردم لازم است ليكن، مردم همچنان اصولگرايان را در پيگيري اهداف عدالت طلبانه در عرصه داخلي و عزتمندانه در خارجي مصمم و صادق يافته است (به طور مثال علي رغم كاستيها در اجراي طرح سهميهبندي بنزين، مردم با توجه به اهداف اين طرح در بهبودي اوضاع اقتصادي و خدماتي كشور در آينده نزديك به خوبي آن را پذيرفتهاند). آري "اعتماد ملت" به اصولگرايان در عرصه داخلي و خارجي، سرمايه بزرگ جريان اصولگرا براي توفيق در انتخابات مجلس هشتم است كه اصلاح طلبان علي رغم تلاش فراوان همچنان از آن بيبهرهاند.
امیر راغب
در پس هر اندیشه غایتی است که اگر به درستی فهم نشود، هر حرکتی بر مبنای آن احتمالاً به مقصد دیگری منجر خواهد شد، که مطلوب اول نبوده است. اندیشه امام خمینی (ره) حرکت و جوششی را در مردم ایران ایجاد کرد که منجر به پیروزی انقلاب اسلامی ایران شد. این اندیشه در 15 خرداد 42 با هر ایرانی که گوشهای از ظلم سلطنت پهلوی را چشیده بود، گره خورده بود، و در این دایره هر کسی با هر تعلقی از تودهای و لیبرال گرفته تا سنتی و متجدد جای میگرفت. ظاهراً در آن سالها تنها کسی که در این دایره جایی نداشت شاه ایران بود و دربارش. اما این دایره تنگ و تنگتر شد تا زمانی که انقلاب اسلامی به پیروزی رسید. بعد از انقلاب اسلامی نیز هرچه جلوتر میآییم در بزنگاههای تاریخی ناخالصیها کنار گذاشته میشوند. حقیقتی است که دوران مبارزه تا تثبیت نظامی جدید را اقتضائاتی است و دوران تثبیت و حکومترانی را اقتضائات دیگری. برای روشن شدن این ادعا اشارهای دارم به صدر اسلام و نهضت بزرگ پیامبر اسلام (ص). مهمترین خصیصهی این نهضت تدریجی بودن آن بود. تدریجی به این معنا که هم در شکل و هم در محتوا پیامبر اکرم (ص) تدریجاً اسلام را به پیش برد. در شکل و عمل دعوت خویش را ابتدا از خویشاوندان به صورت پنهانی شروع نمود و در نهایت آشکارا آن را به دیگران تسری داد. همچنین در محتوا و احکام اسلامی هیچگاه از همان ابتدا بر مدعوین خویش سخت نگرفت و حتی تا مدتها حکمی چون حرمت شرب خمر را بر آنها صادر ننمود. اشاره ما به این سیره از این باب است که حضرت امام خمینی (ره) هم، همین روش را پیش گرفت و از همین جهت است که قائل به اقتضائات زمانیم. سوالی که مطرح میشود این است، که حقیقتاً در پس اندیشه امام (ره) چه هدفی نهفته بود؟ و او حرکت خویش و حرکت مردمی را -که با اقتدای به او شکل گرفته بود- بر چه مبنایی و برای رسیدن به کدام مقصود توجیه مینمود؟ این پرسشی است که همواره مورد توجه بوده است، اما در پاسخ به آن غفلتی عجیب صورت گرفته است. این غفلت از آن جهت است که معمولاً پاسخگویان در همان سال 42 باقی میمانند و سالهای بعد از آن را یا نمیخواهند درک بکنند و یا نمیتوانند درک درستی از آن داشته باشند. بله، پاسخ به این سوال شاید با توجه به سال 42 خیلی آسان است: امام (ره) با هدف کنار زدن دستگاه طاغوتی رژیم پهلوی به منبر رفت و آتش زیر خاکستر ادامه در صفحه 2 ادامه از صفحه 1 را شلعهور ساخت و نهایتاً در بهمن 57 به غایت اندیشه خویش رسید. اما پاسخی این چنین به نهضت امام (ره) یک وجه مهم در اندیشه او را نادیده میانگارد و آن هم ریشههایی است که امام نه تنها برای ظلم و ستم آن زمان قائل است بلکه در نگاهی تاریخی برای تمام زمان و مکانها بر میشمرد. در این نگاه، نزاع میان ملت ایران و یا خمینی و محمدرضا پهلوی نیست. این نزاع، جنگ میان حق و باطل و یا در اصطلاح دیگر جنگ میان حسینیان و یزیدیان است. این جنگ حتی با سرنگونی رژیم پهلوی پایان نمیپذیرد. یک روز پهلوی است، روز دیگر صدام و دیگر روز امریکا. از این جهت است که اندیشه انقلابی و عمل انقلابی هیچگاه در امام (ره) فروکش نمیکند و تنها در صورتی مصالحهای میان این دو خواهد بود که "یا ما دست از مسلمانیمان برداریم و یا نظام سلطه دست از سلطهاش". فراتر از این، امام (ره) نه تنها در بهمن 57 از حرکت انقلابی خویش دست نمیکشد، بلکه به ختم شدن آن به سرزمین ایران تن نمیدهد و از "صدور انقلاب" هنگامی سخن به زبان میآورد که معتقد است، استقرار و تداوم نظام اسلامی مشروط به برچیده شدن ظلم و ستم در تمامی سرزمینها و ممالک است و بیتفاوتی نسبت به هر ظلمی و ستمی بر روی زمین در تعارض با اندیشهی اسلام است. غفلت دیگر نسبت به اندیشه امام خمینی (ره) که معمولاً به انقلاب اسلامی نیز تسری داده میشود، نگاه تک بعدی به زمینهها و بسترهایی ست که انقلاب اسلامی در آنها مدعی تغییر و دگرگونی بوده است. از این زاویه معمولاً هدف انقلاب نهایتاً محدود به تلاشی برای بهبود معیشت مردم میشود و یا تنها براندازی یک نظام و استقرار نظام دیگری فارغ از هرگونه تفاوتهای ماهوی. حقیقتی وجود دارد که در هر انقلاب و دگرگونی، مستضعفین اولین گروهی هستند که از آن انقلاب استقبال میکنند، چراکه آنها به سبب استضعافی که در حقشان شده است، طبیعتاٌ زمینههای بهتری برای پذیرش حرکتهای عدالت خواهانه دارند. این ویژگی ما را به طمع میاندازد تا انقلاب اسلامی را از منطقی اقتصادی تحلیل کنیم، اما شکی نیست که در این تحلیل دچار اشتباه تقلیلگرایانه شدهایم. چراکه در اندیشه امام (ره)، هیچ یک از لایههای جامعه از هم جدا نبوده و تغییر در یکی مستلزم دیگری است. حضرت امام (ره) به دنبال جاری ساختن فرهنگ اسلامی، از اقتصاد اسلامی، جامعه اسلامی و در نهایت سیاست مبتنی بر شرع اسلام سخن میگفت. بهبود معیشت مردم در این نگاه مستلزم اصلاح فرهنگ حاکم بر زندگی آنها و اصلاح حکومتمداری سیاستمداران است. امام (ره) در پی جاری ساختن اسلام در تمام شئون زندگی بود و از این حیث وقتی انقلاب در بهمن 57 به پیروزی رسید، فرمودند: "رایحهای از اسلام به مشام رسید". این سخن از یک جهت به تدریجی بودن انقلاب اسلامی تا رسیدن به مقصدش اشاره داشت، اما از جهت دیگر این را میرساند که برچیده شدن نظام طاغوت و روی کار آمدن یک نظام دیگر بر پایه اسلام اولین قدم برای رسیدن به جامعه اسلامی است. بنابر آنچه رفت میتوان نتیجه گرفت؛ مشی حضرت امام (ره) بعد از انقلاب اسلامی بر این بوده است تا افرادی در رأس نظام قرار بگیرند، که دو ویژگی اساسی را در خود داشته باشند؛ اول اینکه به انقلاب و حرکت انقلابی مردم ایران بر پایه اسلام وفادار بمانند و حرکت انقلابی را کاراترین حرکت در طول تاریخ به شمار آرند و دیگری اینکه به اسلام به عنوان یک الگوی کارآمد برای تمام شئون زندگی انسان نگاه کنند. کسانی که نسبت به این دو ویژگی انقلاب اسلامی ایران غافل بودند از این دایره کنار زده میشدند و از ورود آنها به عرصههای تصمیمساز جلوگیری میشد. چراکه ایشان معتقد بود حرکت اسلامی و انقلابی مردم ایران برپایه حاکمانی شایسته تحقق خواهد یافت. امروز در آستانهی سیمین سال پیروزی انقلاب اسلامی ایران در شرایطی که بسیاری از مردم جهان با تاسی از این انقلاب بزرگ مشی انقلابی را در برابر حکومتهای ظلم و جور حاکم بر خویش پیش گرفتهاند، وظیفهی ماست تا از افتادن این میراث گرانبهای حضرت امام (ره) به دست کسانی که اعتقادی به تثبیت و تداوم آن ندارند هوشیار باشیم. حقا که نمایندگی و زعامت چنین نعمتی شایستگی و کارآمدی ویژهای را میطلبد.
علیرضا نائینی
بيشك يكي از عوامل مهم و تاثيرگذار در تلقي شفاف از مرزهاي معرفتي اسلام ناب تفكرات التقاطي ناشي از پيوند ناقص اپيستمولوژي غربي و كلام ديني، شناخت درست از مقولهي روشنفكري است و اين مرزهاي معرفتي، ترسيم كنندهي با اهميتترين خطوط استراتژيك ميان مفاهيم «خودي» و «غيرخودي» هستند. از روشنفكري ميتوان يك تلقي لغوي و ظاهري و چند تلقي اصطلاحي داشت. معناي لغوي و ظاهري آن نزد عرف معروف است. اما مهمترين معاني اصطلاحي آن كه حاصل اولاً، ترجمههاي مسامحه آلود و ثانياً، تجربهي تاريخي مدرنيته و تكرار آن همراه با ابتلا به نقصان، تقليد و سطحيت در جوامع غير غربي و از جمله گفتمان اسلامي- شيعي هستند، به آساني و بدون رجوع به شالودههاي تئوريك آن، قابل درك نخواهد بود. در همين جا نكتهي مهمي شايان ذكر است و آن اينكه توجه به مقولهي روشنفكري مدرنيست و خطر آن براي ديانت نبايد ما را از التفات به سنتگرايي مذموم و تحجرگرايي بازدارد. به همان ميزان كه رويكردهاي مدرن نسبت به دين، باورهاي اسلامي را به مخاطره انداخته است، رويكرد متحجرانه و مبلغ دينداري ناآگاهانه در مقابل دينداري عقلاني، گفتمان عقلاني- ولايي تشيع را تهديد ميكند. باور ما بر اين است كه هم روشنفكري و هم تحجر، دوروي يك سكهاند كه از مرداب التقاط سرچشمه ميگيرند. دگرانديشي روشنفكري، التقاط دين با باورهاي مدرن به نام نوآوري است و تحجر، التقاط دين با خمودگي و دگم انديشي خودخواهانه به نام تعبد و تسليم! رويكرد روشنفكري به دين و هم نگاه متحجرانه به آن اگر چه ديانت ناب را در معرض تهديد جدي قرار ميدهند، اما نقاط مرزي نزديكي نيز ميان اين دو مقوله وجود دارد كه اصلاح دو جريان روشنفكري و تحجرگرا از همين مسير محتمل مينمايد، همچنان كه خطر انحراف دينداري متعادل عقلاني نيز از همين مرزها بايد مورد دقت قرار گيرد. در هر صورت شناخت اين مرزها از هر دو جهت مفيد، لازم و ضروري است. نوگرايي، قدرت خلاقه، انتقادگيري، انتقاد پذيري و جرأت انديشيدن روشنفكري مدرن يكي از همين مرزهاست. اين مقولات همگي به صورت فايدهمند و معتدل در فضاي عقلانيت اسلامي وجود دارند. همچنين روحيهي تعبد، تسليم و تبعيت جريان تحجرگرا نيز از همان مرزهاست كه به صورتي متعادل در گفتمان عقلاني- ولايي شيعه موجود است. حاصل اينكه اگر روشنفكري مدرنيست از آموزههاي وحياني پيشي نگرفته و مولفههايي از تقيد، تسليم، باور و ايمان را در خود تقويت نمايد و جريان تحجرگراي سنت پرست نيز از قافلهي عقلانيت عقب نماند و با پذيرش ملاك عقل اسلامي، مقداري نيز انديشهي خويش را متناسب با زمان به زيور پويايي بيارايد، مرزهاي نزديك روشنفكري و جريان تحجرگرا با گفتمان عقلاني متعادل اسلامي تبديل به مرزهاي مشترك شود، امكان نزديكي آنها با اسلام ناب بيشتر فراهم ميشود. اميد است كه روشنفكران مسلمان با به كارگيري اسلوبي اسلامي بتوانند مصداق بارز يك روشن فكر باشند.
مجتبی طالقانی
پديده جهانيشدن"Globalization" به معناي "يكپارچگي جهاني، جهانيشدن، سيارهاي شدن ، فراگير شدن، كوچك شدن جهان و... " را از دو منظر ميتوان مورد بررسي قرار داد. در نگاه اول ميتوان آن را به مثابه يك "پروسه" (Process) و ميل خود به خودي تاريخ به يكپارچگي عينيتها، ذهنيتها و كثرتها دانست. اما حتي اگر حركت جريان كلي تاريخ به سمت و سوي وحدت و يكساني را -با هر تفسيري- بپذيريم اين را نيز نميتوان انكار كرد كه آنچه به عنوان جهانيشدن "Globalization" از اواخر دهه هشتاد ميلادي، وارد ادبيات آكادميك شده و به سرعت عمومي گشت به طوري كه ديگر كم تر سخنراني، مقاله، كتاب و ... را ميشد يافت كه در آن به نحوي از "جهاني شدن" ياد نشده باشد؛ القاي نوع خاصي از يكپارچگي جهاني است. در واقع جهاني شدن به اين مفهوم، در پيشبيني خود از چگونگي همساني جهاني، مشخصههاي خاصي را مورد تاكيد قرار ميدهد. به اين معنا "جهانيشدن را ميتوان يك "فرايند" (Project) طرح ريزي شده كه "ريتزر" جامعه شناس آمريكايي، به خوبي از آن به عنوان "مك دونالدي شدن جوامع" (McDonaldization) ياد ميكند، دانست. Globalization به اين معنا فرايند "جهاني سازي" خواهد بود. آري، جهاني شدن با تعريف فوق، مجموعهاي از الزامات نظري را پيرامون چگونگي اقامت در "دهكده جهاني" -كه خود آن را وعده ميدهد- همراه دارد اما اگر گمان كنيم كه اين پروژه در همينجا متوقف ميشود به بيراهه رفتهايم. رد پاي اين انگاره نظري را ميتوان به وضوح در ادبيات سياستمداران كشورهاي متعلق به امپراطوري جهانيسازي (به عنوان مجريان پروژه) يافت. آخرين نمونههاي آن را در آنچه كه در گفتمان سردمداران امپرياليسم، "اجماع جهاني" بر عليه فعاليتهاي هستهاي جمهوري اسلامي ايران است، شاهد هستيم. و البته وقتي از منظر همين سياستمداران، فرهنگ امپرياليستي، فرهنگي جهاني و شيوه زندگي(Life style) آن، الگويي جهاني باشد لاجرم، برآيند شب نشينيهاي سردمداران چند كشور محدود متعلق به اين گفتمان، "اجماع جهاني" خواهد بود. البته طراحان نظريه جهانيسازي براي ثمردهي عيني افكار خود نيز راهكارهايي انديشيدهاند . زماني كه زبان انگليسي "زباني جهاني" شود و همگان در شرق و غرب عالم، به داشتن توانايي تكلم به آن احساس نياز كنند و به قول "بيسمارك" مفهوم اصلي "جهان مدرن" اين باشد كه به زبان انگليسي تكلم شود (نقل به مضمون) و نيز زماني كه حتي در دورترين نقاط جغرافيايي و فرهنگي دنيا نسبت به ايالات متحده، حتي در محاسبات شاخصهاي اقتصادي كشورها از "دلار" پول رايج در آمريكا به عنوان شاخص پايه استفاده شود و نمونههاي مشابه ديگر، به وضوح در خواهيم يافت كه "امپراطوري جهاني سازي غرب" در مسير القاي آنچه خود آنگونه است به جهان پيرامون، توفيقات زيادي كسب كرده است. در اين ميان گفتمان "انقلاب اسلامي" پس از طرح در عرصه جهاني، به وضوح "امپراطوري جهاني سازي" (امپرياليسم جهاني) را به تمام معناي آن به چالش كشيده و به سرعت به "ديگري" جهان غرب (به معناي فكري و فرهنگي آن و نه صرفاً غرب جغرافيايي) تبديل شد. انقلاب اسلامي به ويژه زماني كه "رسالت جهاني" خود را روشن ميسازد و امام راحل (رضوان ا... تعالي عليه) اعلام ميدارند: "اين واقعيت و حقيقت را بارها اعلام نمودهايم كه در صدد گسترش نفوذ اسلام در جهان و كم كردن سلطه جهانخواران بوده و هستيم" در نگاه غرب و غربگرايان از يك جابجايي ساده قدرت سياسي در گوشهاي از دنيا فراتر ميرود. امروز نيز و در حالي كه پيام انقلاب، مرزهاي جغرافيايي و فرهنگي از آفريقا تا آمريكاي لاتين را ميپيمايد و به اعتراف رسانههاي غربي رئيس جمهوري اسلامي ايران به عنوان حامل پيام انقلاب اسلامي، بهترين زمان "شبكه هاي تلويزيوني جهاني" را به خود اختصاص داده و در يك لحظه صدها مليون نفر در سطح جهان را مخاطب پيام انقلاب قرار ميدهد (اشاره به نطق رئيس جمهور در مجمع عمومي سازمان ملل متحد) پيام انقلاب، بار ديگر به گوش جهانيان رسيده و "جهاني" ميگردد. آري غرب، انقلاب اسلامي و گفتمان آن را پيام آور جهاني "نوع ديگري از زيستن" كه در انگارههاي فلسفي و فكري خود نيز هيچ قرابتي با الگوي Globalization و در حقيقت آمريكايي شدن ندارد؛ يافته است. و درست به همين خاطر است كه موضوع دستيابي ايران به توان به كارگيري فناوري هستهاي، تماميت غرب را به مقابله با جمهوري اسلامي ايران ميكشاند. سوالي كه مطرح ميشود اين است: به راستي دستيابي به توان هستهاي توسط دانشمندان ايران اسلامي چه تفاوتي با دستيابي مثلاً برزيل به آن دارد كه در مورد ايران، غرب بر خلاف قانون، با آن به مخالفت پرداخته و در موارد مشابه ديگر به كمك رساني در این زمینه ميشتابد (اشاره به اعلام علني كمك آژانس بينالمللي انرژي اتمي و آمريكا به دستيابي بسياري از كشورها به توان هستهاي) بالاتر از آن، چرا بايد ايالات متحده و هم پيمانانش كه خود روزانه دهها و صدها كلاهك هستهاي توليد و انبار مي كنند با دستيابي جمهوري اسلامي، حتي به بمب هستهاي هراسان شوند. البته "جان بولتون" از نزديكان نو محافظهكار بوش كوچك خود به اين سوالات پاسخ ميدهد و با بيان اينكه اگر رژيم سابق (پهلوي) در ايران حاكم بود (رژيمي غير از جمهوري اسلامي) آمريكا خود به تجهيز آن رژيم به فناوري هستهاي (و حتي بمب هستهاي) كمك ميرساند (والبته آقاي بولتون نگفت كه با اين كار آمريكا در حقيقت انبار تسليحاتي خود را در منطقه تجهيز ميكرد). آري آنچه غرب و ايالات متحده را از دستيابي ايران به فناوري هستهاي نگران كرده است، نه فقط اصل در اختيار داشتن اين فناوري و نه حتي داشتن سلاح هستهاي است . غرب امروز نگران آن است كه ورود جمهوري اسلامي ايران به "باشگاه كشورهاي داراي فناوري هستهاي" برگ برنده ديگري براي ايران اسلامي در عرصه جهاني و در واقع ارتقا دهنده "توان طرح مسئله ايران در ميدان جهاني" باشد. آن وقت است كه ورود به چالش هاي اصلي-چالشهاي فکري و فلسفي- با ايران اسلامي (مسائلي مانند حقوق بشر كه آن نيز تنها بهانهاي است براي مقابله با الگويي كه انقلاب اسلامي در پاسخ به كنوانسيونهاي حقوقي غرب عرضه داشته است و در غير آن صورت خون مرد و زن ايراني در نزد غربيها به هيچ وجه رنگينتر از مرد و زن و كودك افغان و عراقي نيست) براي امپرياليسم جهاني پر هزينهتر خواهد بود. آري، امروز مردم اقصي نقاط جهان اين سوال را از خود ميپرسند كه آيا به راستي نويد جهاني همسان و به دور از تعارضات امروزين را بايد در الگوي مورد ادعاي امپرياليسم جهاني"Globalization" به انتظار نشست؟ انقلاب اسلامي ارائه دهنده الگويي است كه به مثابه يك فراروايت، الگوي جهاني سازي امپرياليستي را به چالش جدي فراخوانده است.
بهمن آرمان
قريب به يك سال پيش در ويژهنامهي روزنامهي «هم ميهن» بود كه يكي از صاحب نظران پر حاشيهي دورهي اصلاحات طي مقالهاي به تعريف وتمجيد يكي از برنامههاي دولت نهم پرداخت ودر انتهاي مطلب هم اينگونه عنوان كرد؛ «به ما ميگويند همش بلديد به همه چي اعتراض كنيد، بفرما اين هم يك تعريف ...» اما در اين سالها امثال اين آقا چه مواضعي داشتهاند كه نامشان همواره مراد واژههايي همچون «نقد» و «اعتراض» و حتي «اپوزیسيون» بوده است، تحركات اين آقايان چه ويژگيهايي داشته كه بدون پيشرفت خاص، كمابيش با مركزيت همان نظريه پردازان كهنه كار، صرفاً و صرفاً در حال حركت است -حركتي كه شايد با سكون هم، آنچنان تفاوتي نداشته است- و بحث اصلي هم دقيقاً همين مسئله است؛ اين طيف به اصطلاح اپوزیسيون در مقاطع مختلف براي انگيزهسازي عمومي و بعضاً، معارض سازي جامعه با ارزشها و اهدافي كه مردم تا چندي قبل، مجدانه در حال تلاش وحتي فداي جان خود براي اجراي آنها در حكومت و جامعهي خود بودهاند، چه برنامههايي داشته است؟ به نظر ميرسد اين طيف چند ايراد اساسي وغير قابل جبران و هميشگي داشته -و دارد- كه باعث محدوديت برد مكاني و زماني برنامههايشان در ميان مردم شود و بدين ترتيب هيچ گاه موفق به جلب نظر بلند مدت همان اقليت منتفد هم نشده است. اولين و محرزترين ايراد اين طيف اين بوده كه عمدتاً خود را تافتهاي جدا بافته از عموم مردم مي پنداشته است؛ غافل از اين كه، اصل اين انقلاب و نظام -فارغ ازتحليل و قضاوت برمبناي عملكرد اشخاص- بعد از چندين قرن، اولين حكومتي است كه نتيجهي خالص فرهنگ عامهي مردم ايران است، فرهنگي كه بيش از همه تحت تاثير جامعهي سنتي خود بوده است، لكن شايد آقايان اشتباهاً تصور ميكردهاند، انقلاب مردم ايران –از شهرستاني گرفته تا روستايي و عشايري- تحت تاثير بيشتر تحركات دانشگاهيان به نتيجه رسيده و مردم به تبعيت از انديشههاي متكثر و مقطعي حاكم بر دانشگاهها، مشروعيت حاكميت وقت را زير سؤال بردهاند؛ در حالي كه سياستگذاران اپوزیسيون، بدون در نظرگيري اين مسائل، از مقطعي به بعد فضاهاي دانشگاهي رامورد هدف قرار دادند و همين به اصطلاح "جهش"، آغاز يك اشتباه و تناقض استراتژيك بزرگ براي معارض سازي عمومي با حاكميت بود. ثانيا؛ طيف اپوزیسيون خيلي دير متوجه شد كه ازدير باز تاكنون دين وسنتها، عامل جدايي ناپذير جذب مخاطب ايراني مسلمان به يك ايدئولوژي بوده است -تاثير التقاط ماركسيست با مباني انديشهي اسلامي در جذب بيشتر مخاطب مسلمان در دههي 50، شاهد مثال مناسبي براي اين ماجراست- في الواقع طيف مذكور وقتي متوجه اهميت و ضرورت طرح مباحث ديني در ميان تبليغات و برنامههاي خود شد كه سابقهي بسياري از كهنه كاران اين عرصه در ذهن عموم مردم به عنوان غربزدگان فاقد هويت ديني تثبيت شده بود. واين خود تاثير بسزايي در طرد شدن مردم از سركردگان و هواداران اين طيف داشت. ثالثا؛ آيا واقعاً همانگونه كه در دههي 40 و50، امام خميني(ره) به خوبي، ايدئولوژي حكومت سازي خود را براي عموم مردم (با وجود خفقانها وخشونتهاي حكومتي بي سابقهي آن دوران) طي كمتر از 2 دهه معرفي كرد و ايده آل مورد نظر خود را براي آيندهي جامعهي ايران تبيين كرد- به طوري كه در سالهاي آخر قبل از انقلاب، شعار شناختهاي به نام «حكومت اسلامي»، همچون استقلال و آزادي بر دهان عموم ملت ايران (حتي روستائيان دور افتاده) جاري شود-؛ مدعيان امروز تغيير حاكميت هم، چنين مدل منسجم و تعريف شدهاي به مخاطبان خود ارائه دادهاند؟! اصلاً اگر همين فردا به اين آقايان گفته شود: بفرماييد اي گوي و اين ميدان، چه وضعيتي را ميتوان براي مملكت متصور شد، اصلاً ميتوان «وضعيتي» را متصور شد؟!! به اين ترتيب بيجا نخواهد بود اگر فقدان برنامه و ايدئولوژي مدون (وحتي بهانه ي خاص) براي سرگرم سازي مخاطب را، عامل اساسي ديگري براي عدم توفيق اپوزوسيون به شمار آوريم. همين مسئله تاثير زيادي در شكست و بي اقبالي افكار عمومي نسبت به طيف مذكور -حتي با وجود فضاي باز سياسي واجتماعي بي سابقه- در اواخر عصر اصلاحات داشت؛ در آن دوران معمولاً جرقههاي بدون آتشي همچون درگيري دريك دانشگاه، بي ادبي يك استاد، توقيف روزنامهي حزب وابسته به دولت و امثالهم باعث جلب مخاطب ميشد در حالي كه آن چه موجب همراهي و تعامل مستمر و دو دههاي مردم با امام خميني شده بود، سرقتهاي ميلياردي نفتي، كشتارها وخشونتهاي آشكار و نهان حكومت وقت و امثالهم نبود، بلكه ايمان مردم به وجود برنامهاي براي ايجاد حكومت و ساختار دلخواهشان در آيندهاي نزديك بود. به هر حال همهي اين مسائل فقط گوشهاي از عوامل عدم توفيق جريانات اپوزیسيون در دهههاي اخير بوده است؛ جرياناتي كه گاهي با نفوذ در فضاهاي روشنفكري، گاهي با نفوذ در فضاهاي دولتي وحتي گاهي هم با نفوذ به پيشكسوتان نظام و انقلاب (از طريق نزديكانشان) قصد عرض اندام واظهار وجود داشته (ودارند) كه به خاطر همان علل ياد شده، معمولاً به شكل تحركاتي مقطعي منتهي شده است.
در حالي كه 6 سال و 6 ماه از فرمان 8 مادهاي مقام معظم رهبري به سران قواي سهگانه مبني بر مبارزه با مفاسد اقتصادي ميگذرد؛ در اين مدّت دستگاه قضايي به جاي مبارزه با مفسدين اقتصادي به برخورد با عدالتخواهان و كساني كه به افشاي پرونده اين مفاسد دست زدهاند، پرداخته است. در روزهاي اخير در ميان اخبار متنوع و جمع و تفريقهاي انتخاباتي، خبري با اين عنوان بر روي تلكس خبرگزاريها قرار گرفت: "قرار بازداشت هفت دانشجوي دانشگاه شيراز". اتهام اين دانشجويان كه 6 تن از آنها دبير تشكلهاي خود ميباشند، "تشويش اذهان عمومي و توهين به مسؤولين قضايي" عنوان شده بود. اصل ماجرا از اين قرار است كه فردي به نام امير محمدپور (كه هاشمي شاهرودي طي نامهاي به رياست دادگستري شيراز وي را دروغگوي كلاهبردار ناميده است)، در اوايل سال 84 اقدام به ساخت پروژه تجاري مسكوني 22 طبقهاي در يكي از بهترين نقاط شهر شيراز مينمايد و اين در حالي بود كه در رديف اين ساختمان تنها مجوز 3 طبقه داده شده بود. محمدپور كه در جاهاي مختلف و با همكاري نشريات محلي اين پروژه را به مسؤولان عالي رتبه نظام نسبت ميدهد، با عنايت شهردار سابق شيراز از 20 ميليارد تومان عوارض معاف ميشود. جالب اينجاست كه ديوان محاسبات كشور نيز رأي را به نفع محمد پور صادر ميكند، كه اين مورد اعتراض دانشجويان دانشگاه شيراز قرار گرفته و خواستار برخورد با اين مفسد اقتصادي ميشوند و ... . امّا اين تنها نمونهاي از برخوردهاي اينچنين قوهي قضائيه است. در بهمن ماه سال گذشته نیز خبر محکومیت طلبه عدالتخواه سیرجانی، به 3 ماه و یک روز حبس منتشر شد. حجت الاسلام جهانشاهی(امام جماعت مسجد امام حسین و مسئول کانون جوانان مساجد سیرجان)، با انتشار ویژهنامهی فریاد عدالت در نمازجمعهی سیرجان به افشای پروندهی مفاسد اقتصادی و زمینخواری این شهر (بنابر اعلام بخش خبری 20:30 بزرگترین پروندهی زمین خواری کشور مربوط به فردی به نام بهرامی از اعضای شورای شهر اول و دوم سیرجان) میپردازد و از مردم میخواهد طوماری را که جهت برخورد با این مفاسد به سران سه قوه نوشته شده است را امضاء کند که بیش از سه هزار نفر در روز اول طومار را امضاء می کنند. با شکایت بعضی از سازمانها و نهادهای امنیتی علیه جهانشاهی، دادگاه ویژه روحانیت با سرعت هر چه تمامتر تشکیل شد و حکم سه ماه و یک روز حبس را برای وی صادر و دادگاه تجدید نظر نیز آنرا تأیید میکند. این حکم با فشار همه جانبهی دانشجویان، طلّاب و دفتر بازرسی رهبری متوقف گردید، اما در نهایت طلبهی عدالتخواه دستگیر شد. از دستگاهی که رئیس آن از طرح تحقیق و تفحص مجلس از این قوّه به شدّت انتقاد میکند و به طور قاطع با آن مخالفت میورزد و مسئول این طرح (نمایندهی مردم اصفهان) را احضار میکند، از دستگاهی که خود را در جایگاه وزارت اقتصاد و بازرگانی میبیند و به جای انجام وظایف خود که همانا اجرای عدالت و برخورد قاطع با مفسدین اقتصادی است، دائماً به فکر ایجاد "امنیت سرمایه گذاری" و نگرانی از فرار سرمایههاست، انتظاری بیش از این نیست ... . این قطعاً آخرین برخورد این قوّه قضائیه با عدالتخواهان نخواهد بود. به تعبیر پیر جماران هر کس برای عدل قیام کرد، سیلی خورد و باید دید دفعهی بعد این سیلی را به چه کسی خواهند زد ... .
طی نزدیک به دو دهه اخیر برای حل بحران فلسطین بیش از هر موضوع دیگری کنفرانسها، نشستها و سمینارهایی برگزار شده است. کنفرانس به اصطلاح صلح پاییزی که هفته گذشته در شهر آناپولیس ایالت مریلند آمریکا برگزار شد، در واقع آخرین تیر دولت جرج بوش به شمار میرفت که بنا داشت در آخرین ماههای ریاست جمهوری خود صلحی دست نیافتنی را به اسم خود ثبت کند. بی شک نه تنها کسانی که امروز در این کنفرانس شرکت نکرده اند، بلکه تمامی 49 کشور شرکت کننده در این کنفرانس نیز میدانند که صلح در خاور میانه با برگزاری کنفرانسهایی مانند این و یک شبه بر قرار نخواهد شد و شاید این تنها وجه مشترک کسانی است که اخبار این کنفرانس را دنبال میکنند. اين اجلاس كه آمريكائيها براي برگزاري آن تمامي امكانات ديپلماتيك خود را به كار گرفته بودند و متحدان غربي و ديگر حاكمان وابسته به خود را به آناپوليس كشانده بودند، تا بلكه بتوانند نتيجهاي آبرومند از آن استخراج كنند، هيچ دستاورد قابل ملاحظهاي در بر نداشت. طرفين تنها تعارفات ديپلماتيك و شعارهاي گذشته را تكرار كردند و هيچ تغيير در وضعيت موجود قبل و بعد از اجلاس ايجاد نگرديد. اين نتيجهاي بود كه پيشتر نيز بسياري از صاحبنظران آنرا پيش بيني ميكردند. چرا كه اساساً هيچ يك از الزامات دستيابي به يك مصالحهاي كه قابل ارائه باشد وجود نداشت. نه حاكمان آمريكا و سردمداران رژيم صهيونيستي ارادهاي براي اعاده حقوق اعراب و كوتاه آمدن از مواضع گذشته داشتند و نه طرف فلسطيني از اعتبار و توان لازم براي انعقاد يك توافق نامه جديد برخوردار بود. البته اين نكتهاي نبود كه در اجلاس آشكار شود، بلكه پيشتر نيز همين مسائل مشخص بود ولي آنچه كه انگيزه برگزاري اين «نمايش صلح« گرديد، اهدافي بود كه آمريكائيها به دنبال آن بودند. واقعيت اين است كه تيم فعلي حاكم بر آمريكا در مقايسه با اسلاف خود سرسپردهترين دولت به رژيم صهيونيستي محسوب ميشود و به همين جهت هم در دستور كار آنها از ابتدا مسئله صلح در فلسطين در اولويت بسيار پاييني قرار داشت. اين نكتهاي بود كه شخص بوش و ساير سياستمداران متحد وي در ابتداي ورود خود به كاخ سفيد به آن صريحاً اشاره كرده بودند. سياست دولت بوش آن بوده است كه دست صهيونيستها را در فلسطين براي هر تهاجم و جنايتي باز بگذارند تا به زعم آنها رژيم صهيونيستي با سياست مشت آهنين به اهداف خود برسد. با اينحال تحولاتي طي چند سال اخير رخ داد كه اين سياست را گام به گام به شكست كشاند و اوضاع عملاً بر عكس اهداف كاخ سفيد و تل آويو پيش رفت. آمريكا به دليل سياستهاي احمقانه و جاه طلبانه بوش عملاً در باتلاق عراق و افغانستان گير افتاد و رژيم صهيونيستي نيز هم در داخل و هم بيرون از مرزهاي فلسطين اشغالي با شكستهاي فضاحت باري روبرو شد. در داخل پيروزي جنبش حماس در انتخابات فلسطينيها به منزله ضربه كمرشكني بود كه صهيونيستها شايد هرگز وقوع آن را پيش بيني نميكردند. رژيم صهيونيستي كه تا قبل از آن با جناح سازشكار فتح سر و كار داشت به يكباره خود را در برابر دولتي ديد كه هسته آن را ضد صهيونيستترين گروه فلسطيني يعني حماس تشكيل ميداد. در جبهه بيروني نيز تهاجم صهيونيستها به لبنان كه با هماهنگي و حمايت همه جانبه آمريكا و ديگر متحدان غربي اين رژيم صورت گرفت به آنچنان شكستي منجر شد كه به جرأت ميتوان گفت شكست به اين عميقي در تاريخ موجوديت اين رژيم سابقه نداشته است. اين شكستهاي سياسي و نظامي رژيم صهيونيستي را به شدت منفعل و زبون ساخت ابهت پوشالي آن را فرو ريخت و آن را به سراشيبي سقوط انداخت. در چنين فضايي بود كه آمريكاييها براي جلوگيري از شكستهاي بيشتر و فروپاشي قطعي رژيم صهيونيستي دست به كار شدند و مقدمات اجلاس سازش اخير را دست و پا كردند. با در نظر گرفتن اين شرايط به روشني ميتوان دريافت كه هدف اصلي اجلاس آناپوليس نجات رژيم صهيونيستي و كمك به موقعيت به شدت وخيم اين رژيم بوده است. آمريكاييها در واقع با به راه انداختن اجلاس نمايشي اخير در صدد بودهاند به زعم خود ابتكار عمل را از جناح اسلامي فلسطين كه همچنان در حال قدرت گرفتن در داخل فلسطين است خارج سازند و آن را به جناح سازش طلب به سركردگي جناح فتح منتقل سازند. تلاش براي برقرار ساختن روابط اعراب با رژيم صهيونيستي نيز از جمله اهداف ديگر آمريكا در اجلاس اخير بود كه آمريكاييها اميد داشتند اين امر در صورت تحقق ميتواند ضمن اينكه به رژيم در حال احتضار اسرائيل جاني دوباره ميدهد، فشار بيشتري را متوجه جنبش حماس سازد. با اين حال همانگونه كه مشاهده شد، اجلاس مذكور نتوانست هيچ يك از خواستههاي آمريكا و صهيونيستها را برآورده سازد و اين امر شكست ديگري بر سياستهاي تل آويو و واشنگتن مترتب ساخت و موقعيت آنها را در آينده با مشكلات بيشتري مواجه خواهد ساخت.
در هفتهاي كه گذشت پروندهي قضايي "حسين موسويان" (رئيس تيم مذاكره كنندهي هستهاي كشورمان در دولت اصلاحات و معاون مركز تحقيقات استراتژيك مجمع تشخيص مصلحت نظام) به كانون توجه رسانههاي داخلي و بعضاً خارجي مبدل گشت. پس از آنكه در 23 آبانماه وزير اطلاعات در گفت و گو با خبرنگاران از محرز بودن جاسوسي حسين موسويان در پي تحقيقات وزارت اطلاعات خبر داد و گفت: "آقاي موسويان مسائلي را بر خلاف مصالح و امنيت كشور دراختيار بيگانگان از جمله سفارت انگليس قرار داده است"، و نيز به اعمال فشارهايي بر قاضي پرونده مذكور در راستاي تبرئهي موسويان اشاره داشت؛ حساسيت محافل رسانهاي داخل و خارج كشور نسبت به اين مسئله دو چندان گشت. در اين بين عدهاي از نزديكان متهم در گفت و گوهاي خود با رسانههاي داخلي و خارجي با قاطعيت و اطمينان از مبري بودن موسويان از هرگونه اتهام خبر ميدادند و چنانكه "عطريانفر" در مصاحبهاي با "فايننشال تایمز" حتي پا را از اين هم فراتر نهاده و صراحتاً عنوان داشت. "متحدان و دوستان موسويان انتظار دارند، هاشمي رفسنجاني و حسن روحاني به دفاع از وي برآيند" و البته در عمل قرائني همچون حضور غير قانوني موسويان (فردي كه تنها به قرار وثيقه آزاد شده بود) در همايش مجمع تشخيص مصلحت نظام در كنار افراد مذكور (هاشمي و روحاني) نشان از تلاشهاي هر چند غير مستقيم از سوي اطرافيان موسويان براي اولاً اتهامزدايي، ثانياً القاي پشتيباني از وي توسط بخشهاي ذي نفوذ و به تبع آن فشار بر قاضي پرونده داشت. و امّا پس از آنكه بنابر اعلام سخنگوي قوّهي قضائيه به تشخيص قاضي دادسرا موسويان از اتهام جاسوسي و نيز نگهداري اسناد محرمانه مبري و درمورد اتهام "تبليغ عليه نظام"مجرم تشخيص داده شده و "قرار تعليق تعقيب" براي وي صادر گشت؛ همانهايي كه تا پيش از اين با جوسازيهايي تلاش داشتند وي را بي گناه جلو دهند، اينبار طوري فضا سازي كردند كه گويي موسويان اساساً تبرئه شده است. اينان در گفت وگوهاي خود با شادماني از اينكه: "دستگاه قضايي نشان داد تحت فشارهاي سياسي جريان راديكال قرار نميگيرد"(عطريانفر در گفت وگو با سايت آفتاب). همچون محسن آرمين (عضو سازمان غير قانوني مجاهدين) اعلام داشتند: "قاضي موسويان مقابل فشارها ايستاد" (سايت آفتاب). اين در حاليست كه هر چند بنابر اظهارات رئيس جمهور و نيز وزير اطلاعات (به عنوان بالاترين مقام امنيتي– اطلاعاتي كشور) مبني بر احراز جرم موسويان، مبري داشتن وي از اتهام جاسوسي حتي در همان مرحله اول و از سوي دادسرا نيز سؤال برانگيز بوده تجمع اعتراض آميز عدهاي از دانشجويان بسيجي دانشگاههاي تهران را در پي داشت؛ اما حكم دادسرا هرگز به معني بسته شدن پرونده موسويان حتي در همان موارد اول و دوم اتهام (جاسوسي و نگهداري اسناد محرمانه) و عدم مجرميت وي نبود، چنانكه سخنگوي قوهي قضائيه نيز اظهار داشت:"پرونده در مرحله دادسرا بايد به تأييد دادستان برسد و اگر موافقت نشد و پرونده به دادگاه ارجاع شد پرونده مجدداً با كيفر خواست در دادگاه بررسي خواهد شد" و اينچنين نيز گشت و روز چهارشنبه (يك روز پس از اعلام نظر دادسرا) دادستان تهران در صدور قرار تعليق تعقيب را در جرايم امنيتي خلاف قانون و حكم دادسرا پيرامون عدم مجرميت موسويان در حكم جاسوسي و نگهداري اسناد محرمانه را به دليلي ايرادات ماهوي و شكلي و نيز نقص تحقيقات، "نقض" كرد. به اين ترتيب موسويان نه تنها تبرئه نشد، بلكه پرونده وي بار ديگر و اينبار در مرجع عاليتر «دادگاه» مورد بررسي قرار گرفته و حكم نهايي صادر ميشود. انتظار ميرود همچنانكه رئيس جمهور در گفت و گوي هفتگي خود با خبر نگاران اظهار داشت: "مطالبي كه (از سوي موسويان) به بيگانگان و غيره داده شده منتشر شود، تا ملت اطلاع پيدا كند چه اتفاقي افتاده است و نگراني از چيست" (اظهاراتي كه صدا و سيما دراقدامي سؤال برانگيز حتي اشاره اي به آن كرد!) همچنين انتظار ميرود قوهي قضائيه در حين دقت فراوان در بررسي پرونده، صدور حكم را شامل مرور زمان نكند و هر چه سريعتر براي جلوگيري از تبعات و سوء استفادههاي احتمالي حكم عادلانه و قانوني را در اين رابطه صادر نمايد.
اخیرا مهدی کروبی دبیر کل حزب اعتماد ملی در ادامه نامهنگاریهای خود با مسئولین نامه را پیرامون برخورد وزارت کشور به فرقه انحرافی دراویش بروجرد نگاشته و در از تخریب محفل این گروه ضاله که به نام حسینیه! بر پا شده انتقاد کرده بود! اما اصل ماجرا از چه قرار بود؟ چندی پیش دراویش بروجرد که مدتها بود در این شهر با اقدامات ایذایی، قصد تخریب چهره شیعیان واقعی این شهر را داشتند، در پی روشنگریهای مسجدالنبی(ص)بروجرد -که از مساجد معروف این شهر است- به این مسجد حمله ور شده و ضمن گروگانگیری تعداد زیادی از نمازگزاران را مجروح کردند و در پی این حادثه شورای تامین استان به سرعت تشکیل جلسه داده و حکم تخریب مرکز این فرقه انحرافی را صادر نمود. آنچه در بروجرد رخ داد کاملاً روشن است و جای هیچ گونه سوالی را باقی نمیگذارد، این رفتار دراویش و اهل تصوف حلقه از زنجیره اقدامات دنباله دار این گروه انحرافی در اقصی نقاط کشور است که متاسفانه در حال گسترش است، اما آنچه در این میان سوال برانگیز است علت اعتراض شیخ مهدی کروبی به عنوان روحانی با سابقه نسبت به برخورد وزارت کشور با این قبیل حرکات است. البته ایشان در نامه خود به وزیر کشور علت اعتراض خود را نگرانی از تفرقه میان مسلمین در سال انسجام اسلامی عنوان کردهاند که این خود تاسف از این اقدام را مضاعف می کند. در واقع در تحلیلی میتوان اعتراض آقای کروبی ناشی از درک نادرست از مفهوم انسجام اسلامی و مستمسک قرار دادن این کج فهمی به عنوان حربه سیاسی دانست. اما چرا درک نادرست؟ دغدغهای که مقام معظم رهبری را بر آن داشت که سال جاری را به عنوان "سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی" نامگذاری نمایند ناشی از نگرانی ایشان از تلاش دشمنان داخلی و خارجی در جهت تفرقه اندازی میان مذاهب دو گانه اسلامی (شیعیان و برادران اهل سنت) و در واقع تاکید بر هم زیستی مسالمت آمیز پیروان این مذاهب در سایه اشتراکات و در عین حفظ مواضع و اعتقادات خود بوده است، کما اینکه ایشان در ابتدای سال جاری و در دیدار با علمای دینی شیعه و سنی بر پرداختن بر اختلاف نظرهای فقهی و تفسیری در میان علما و فقهای این مذاهب و عدم تسری این مباحث به سطح توده مردم برای جلوگیری از سو استفادههای دشمنان و کج فهمان تاکید میکنند. و اما با نگاهی به نحوه و ابزار تفرقه اندازی دشمنان میان امت اسلامی در خواهیم یافت، که اتفاقاً برخورد با فرقههای انحرافی گامی موثر در جهت نیل به وحدت اسلامی است. کیست که نداند دشمنان اسلام همواره با تاسیس، تقویت و ساماندهی فرقههای انحرافی همچون وهابیت سعی در شکاف در صفوف به هم پیوسته مسلمین داشتند. با نگاهی به اقدامات این قبیل فرقهها از جمله فتاوای علمای وهابی در تخریب اماکن متبرکه شیعیان و نیز اقدامات جهت دارالقاعده که در پس همه آنها رد پای دشمنان دیده می شود تنها و تنها تیری است که وحدت مسلمانان را هدف گرفته است، شاهد مثال آنکه مقام معظم رهبری که خود طراح گفتمان اتحاد ملی و انسجام اسلامی است همواره و در خطابشان به مسلمانان ایران و جهان به برخورد با فرقه هایی نظیر وهابیت و القاعده تاکید و در این زمینه روشنگری کرده اند. و اما اقدامات دراویش اهل تصوف -که خود هشتاد فرقهاند- را نیز میتوان در راستای پروژه دشمنان دانست. پیروان این فرقه که در تمام دوران حیاط خود از قرون اولیه هجری تا به امروز همواره با روحانیت شیعی به مبارزه پرداخته و روشنگریهای ایشان را بر نتافتهاند سعی در ایجاد انحراف در اندیشه شیعی داشته و دارند. با مطالعه تاریخ اسلام نیز با برخورد ائمه معصومین و روشنگریهای ایشان نسبت به دراویش مواجه خواهیم شد، به طور مثال در کتاب شریف اصول کافی به عنوان نخستین و محکم ترین جامع روایی شیعه روایتی پربار و در برگیرنده گفتگوی انتقاد آمیز صوفیه با امام صادق(ع) و پاسخها و رهنمون های متقن امام (ع) خطاب به آنان آمده است. [اصول کافی باب دخول الصوفیه علی ابی عبدا...(ع)] بنابر مطالب مذکور که اعتراض آقای کروبی به برخورد با تصوف بروجرد به بهانه خدشه به انسجام اسلامی! را میتوان ناشی از درک نادرست این مفهوم دانست برداشتی که از ابتدای سال اتحاد ملی و انسجام اسلامی بعضا شاهد آن بودهایم. تصور اینکه حرکت در مسیر نیل به انسجام اسلامی به معنای اولاً: نادیده گرفتن اختلافات میان مذاهب اسلامی و کتمان آن و ثانیاً: (آنچه نظر آقای کروبی است) عدم مقابله با فرقهها و جریانهای ضاله و انحرافی که در بوستان اسلام ناب همچون خزههایی روییده است به بهانه حفظ انسجام اسلامی! روشن است که هر دو تصورات فوق از مفهوم انسجام اسلامی و به عنوان استراتژی نیل به این انسجام و صیانت از آن نوعی جهل مرکب است که انتظار میرود افرادی مانند آقای کروبی با سابقه مبارزات انقلابی به بهانه اختلافات سیاسی به دام این تصورات نادرست نیفتند.
زمزمههایی از انتشار روزنامهای دانشجویی (وابسته به انجمن اسلامی)، به گوش میرسید. شنیده بودیم که این نشریه قرار است نسخهی علوم اجتماعی "صبح علم و صنعت" باشد. انتظارمان این بود که دوستان ما در انجمن اسلامی با درک صحیح از تفاوتهای فضاهای حاکم بر دو دانشگاه تهران و علم و صنعت و خاصه حاکمیت فضای تعاملی (و گاهاً مدعی منطق و عقلانیت) دانشکده علوم اجتماعی رویهای متفاوت از آنچه در "صبح علم و صنعت" بوده است، پیش گیرند. اما این اتفاق نیافتاد. حقیقتاً این رویکرد جز بستن باب تعامل و گفت و گو ثمرهای به دنبال نخواهد داشت. نوشتهی زیر، نگاهی است به آنچه در هفته گذشته در این نشریه منتشر شده است؛
1. با کنار هم گذاشتن 4 شماره آغازین صبح، به راحتی متوجه خواهید شد که موجی از هویت یابی برای انجمن اسلامی در این نشریه به چشم میخورد. ظاهراً نویسندگان مطالب با وقوف بر اشتباهات گذشته و توبه از آنچه با نام انجمن اسلامی بر سر جنبش دانشجویی در سالهای پیشین رفته است، در پی یافتن هویتی متمایز و مطلوب و بلکه بازگشت به هویت اصیل انقلابی انجمن اسلامی در سالهای قبل از انقلاب اسلامی و هم چنین سالهای آغازین آن هستند.
2. اما جالبتر آنکه مطلبی در شماره سوم این نشریه منتشر شده است، تحت عنوان "حالا چرا بسیج؟" و هر چند کوتاه اما بیانگر ادعاهایی است بر ماهیت کنونی بسیج!. این که چرا در شماره سوم این نشریه مطلبی این چنین منتشر شده است و نگارنده در آن به طور غیر مستقیم خواستار بازگشت بسیج به هویت اصیلش شده است (با فرض بر اینکه بسیج از هویت خود فاصله گرفته است). فارغ از ادعاهای یکی از فعالین انجمن اسلامی مبنی بر اتفاقی بودن انتشار این مطلب، در برگیرنده دو نوع تحلیل است؛ تحلیل اول اینکه این مطلب ناشی از همان نگاه ماجراجویانه به فضای دانشگاه و دیگر تشکلهای دانشجویی است، که در اشاره آمد. و تحلیل دوم، که با نگاهی دقیقتر همراه با کنار هم گذاشتن این مطلب و مطالب دیگر صبح در هفته گذشته بدست میآید، ما را به همان گزاره اول یعنی هویت یابی برای انجمن اسلامی سوق میدهد. در واقع در اینجا بسیج دو نقش را با هم ایفا میکند، یکی "دیگری" که ذیل آن هویت انجمن اسلامی شناخته میشود و دوم اینکه، از آنجایی که صحبت از هویت گذشته و فعلی انجمن اسلامی همراه خواهد بود با بیان حقایقی که گذر آن بر نگارندگان مطالب سخت میآمده است با هجمه به هویت بسیج به نوعی فرافکنی دست زده اند. اما اینکه روانه ساختن اتهاماتی سطحی به بسیج چقدر میتواند در این روند هویت یابی انجمن اسلامی کارساز بیافتد، ظاهراً هیچ و نه تنها ثمرهای نداشته است بلکه تشویش فکری دوستان را در همین امر (هویت یابی) به نمایش گذاشته است.
3. گذشته از مطالبی که در بالا آمد و به نوعی یک مقدمه طولانی محسوب میشد، سوال اصلی ما در این نوشتار این است؛ حقیقتاً چه شده است، که انجمن اسلامی جدید، درهای دفترش را در حالی به روی دانشجویان گشوده است که در همان بدو ورود آنها را با سوال از هویت انجمن رو به رو ساخته و در پی تعریف از انجمن اسلامی برآمده است؟ این سوال ناظر بر دو واقعیت است؛ اول اینکه، وضعیت کنونی انجمن اسلامی، وضعیت مطلوب نیست و این وضعیت نامطلوب، ناشی از تشویش هویتی و فکری حاکم بر انجمن اسلامی است (که از مقالات نشریه مذکور به روشنی واضح است). و دوم اینکه، وضعیت نامطلوب فعلی، نتیجه مجموعهای از نگاهها و عملکردهاییست که در گذشته تحت لوای انجمن اسلامی شکل گرفته است. از این جهت، نگاه تاریخی موشکافانه به انجمن اسلامی علاوه بر اینکه در فرآیند هویت یابی برای آن کارساز خواهد بود، پارهای از تجربیات را بدست میدهد که مانع از رفتن راه اشتباه گذشتگان و تکرار اشتباهات آنان خواهد شد.
4. در میان جریانات دانشجویی اشاره به طیف بندی بسیجی، انجمنی تقلیل یافتهترین نوع از این طیفبندیها ست. جریانی وسیع از تفکرات در زیر همین طیفبندی نهفته است که در سالهای اخیر انشعاباتی را پدید آورده است. البته بسیج دانشجویی به سبب ماهیت روشن و مبرهن خویش (که توسط امام راحل (ره) تبیین گشته است)، کمتر دچار این انشعابات شده است. اما انجمن اسلامی که در سالهای اخیر، کانون تضارب آراء و عقاید متضادی بوده است با فراز و نشیبهای بسیاری همراه شده است که نقطهی اوج آن در سال 80 و در نشست انتخاباتی دفتر تحکیم وحدت در شیراز کلید خورد و نهایتاً تا به امروز طیفهای گوناگونی از افکار و عملکردها را تحت فراکسیونهای مختلف با عناوین رنگارنگ ایجاد نموده است. هرچند که در دوران اصلاحات تلاشهایی برای قانونی کردن فعالیت کانونهای غیر اسلامی صورت گرفت اما با ممانعت شورای عالی انقلاب فرهنگی این امر به ثمر نرسید و موجب شد تا طیفهای فکری که هیچ سنخیتی با انجمنهای اسلامی نداشتهاند، برای پیش برد اهدافشان وارد این تشکل شده و به تغییر اساسنامه و یا مرامنامه آن مبادرت ورزند. به طور مثال میتوان به انجمن اسلامی دانشکده علوم اجتماعی اشاره نمود که در سالهای اخیر شاهد حضور افرادی با محکمترین ادعای مسلمانی و در پارهای از زمان شاهد تلاشهای بی دریغ افراد آن، برای حذف پسوند "اسلامی" از انجمن اسلامی بوده است. این عملکرد پر فراز و نشیب ناشی از همین رسوخ تفکرات گوناگون در انجمن اسلامی است که در حال حاضر میتوان از آن تحت عنوان "خلاء ایدئولوژی واحد" و یا به عبارت ساده تر "نگاه ناهمگون" یاد کرد.
5. جدای از نگاههای ناهمگون به انجمن اسلامی، که نوعی از ابهام را برای بدنه دانشجویی (نسبت به انجمن اسلامی) به ارمغان آورده است. یک عملکرد واحد در انجمن اسلامی در سالهای اخیر به شدت به ضرر آنها تمام شده است، و آن هم رادیکالیسم سیاسی است که به عنوان سرباز صفر جریانات سیاسی عمل کرده است. در واقع پس از دوم خرداد 76، برخی جریانات سیاسی در جهت چانه زنیهای سیاسیشان، نیازمند فشار از پایین بودند و به دلیل نداشتن پایگاه اجتماعی- مردمی، دانشگاه را محل تاخت و تازهای سیاسی خود کردند. عملکرد رادیکال و انحصارطلبانه برخی از گروههای دانشجویی به سبب غلبه احساسات بر عقلانیت، بهترین ابزار برای منفعت طلبی و جناح بازیهای جریانات سیاسی شد که نهایتاً موجبات گسست میان مردم و دانشجویان را رقم زد که در حادثه کوی دانشگاه، در بالاترین سطح خود بروز نمود. این گسست تا بدین جا اکتفا ننمود و در سالهای بعد، میان بدنه دانشجویی و فعالین دانشگاهی (در انجمن های اسلامی و ...) فاصله انداخت، به طوریکه ما از سالهای پایانی اصلاحات شاهد انفعال در انجمنهای اسلامی هستیم، و نهایتاً با به حاشیه رانده شدن اصلاحطلبان از کانون قدرت در سوم تیر 84، انجمنهای اسلامی در دانشگاهها به انزوا کشیده شدند. 6. اما امروز، نجات انجمنهای اسلامی در بازگشت به هویت اصیل و انقلابی است، هویتی که در سالهای اخیر به هویت لیبرال دمکراسی تغییر یافته است. حقوق بشر و محیط زیست آرمانهای جدید انجمن اسلامی شده است و آرمانهای انقلاب اسلامی در آن هیچ راهی ندارد. در غیر اینصورت میتوان مدعی بود، انتظار دستیابی به هویت واحد و مورد قبول همگان، خیالی است که هیچگاه محقق نخواهد شد. آن موقع است که، سخن از کارکرد انجمن اسلامی فقط به عنوان مامن افرادی که در تشکلهای دیگر جایی ندارند و در پی فعالیت دانشجویی هستند تعریف میشود. فعالیتی که منحصر به سیاست نمیشود و طیفی از فعالیتهای فرهنگی، اجتماعی و گاهاً هنری و علمی را نیز در بر میگیرد (بسته به سلایق و نوع نگاه حاکم بر انجمن اسلامی). بنابراین اصیل سازی اسلامی انجمنهای اسلامی، رهیافت اساسی برای نجات از انفعال است. انجمنی که از هرگونه التقاط شرقی، غربی، نو، کهنه، ارسطویی، افلاطونی، فیثاغورثی و هرکس دیگر به دور باشد.
7. حال جای این سوال از نگارندگان نشریه صبح باقی است، که "حقیقتاً چه گروه و طیفی شایسته برگزیدن عنوانی جدید است تا دچار اشتراک لفظی و یا اشتباه مصداقی با گذشتهاش نشود؟". جای بسی تامل است!.